نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

تَرَک می خوردم ! رنج می کشیدم و تسکینی نمی یافتم .. قرعه اش را به نام منِ دیوانه زده بودند و من تاب و توانش را نداشتم .. هر شب به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم .. برای رسیدن به تو هفت آسمان را به هم دوخته بودم و حالا نمی توانستم توی چشم هات نگاه کنم و تو نمی دانستی چرا.. عمری خنده ها و بالا پایین پریدن های مرا دیده بودی ، حالا نمی دانستی چرا سر به دیوار سینه ات ، آرام اشک می ریزم.. می گفتی : " من که پیشتم ، هنوز دلتنگی؟ " و من بیشتر گریه می کردم.. بار ، سنگین بود ! و شانه های کوچکم هر روز ترک می خورد و تحمل می کردم.. کمرم خم می شد و تحمل می کردم.. خون در رگ هایم همیشه در غلیان بود ، تحمل می کردم .. عشق ! دیوانه ام کرده بود ، روی پاهام بند نمی شدم ، فکرش را بکن! حتیٰ میانِ آغوشِ خودت ، آرام نمی گرفتم .. مثلِ کوه ایستادی بودی و من امواج دیوانه ام را به سینه ات می کوبیدم و به جان می خریدی ... امان ! امان از رفتنت.. " انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت .." تو شبانه و بی خبر ، نامه گذاشته بودی و رفته بودی و انتظار داشتی آرام باشم! دنیایم را برعکس کردی! دریایی که ظاهرش یک آبی بیکران بود و درونش تا خودِ عمیقِ جانش تلاطم بود و موج و درد و خون و دود و باروت ! هیچ کس نفهمید .. تلفن خانه نمی فهمید.. آدم ها نمی فهمیدند ، می آمدند به تمنای یک برکه ی خوش آب و هوای کوچک ! اما .. مرا چه به مردی که دریا بودنم را نفهمد ، تو را چه به زنی که کوه بودنت را نفهمد ، مرا چه به مردی که نفهمد مواجم ، شرجی ام ، پر از حرفم .. تو را چه به زنی که نفهمد محکمی ، مرتفعی ، آتشفشانی .. حرف برای گفتن زیاد است و مجال ، اندک ! خیابان به خیابان شهر صدای خنده های من و تو را ریخته توی سینه اش .. من تمام می شوم ، اما صداها را چه می کنی..؟ صخره به صخره ی تنت ، صدای هق هق و نفس نفس مرا به جان خریده ، صداها را چه می کنی ..؟! تمام سرم پر از صدای شعر و آواز خواندنِ توست ، صداها را چه می کنی..؟! دمدمه های رفتن گفتم بخوان! و نخواندی.. گفتی رد پای رفتنم می ماند ! گفتم بخوان.. و تو خواندی .. به نامِ کسی که تو را عاشق ، وَ جنون را خلق کرد ! .. صداها را چه می کنی..؟! ما که به شوق به صدای نهفته ی گوش ماهی ها گوش می سپردیم ، حالا با این شهرِ آبستن صدا که قدم به قدمش روی سرمان آوار می شود ، چه کنیم؟! حالا! انتظار داری خودت آرام بگیری یا من؟! انتظار داری از بین آدم هایی که بینمان واسطه می شوند یک گزینه ی مناسب ترش (!) که شغل بهتر و قیافه ی بهتری دارد و مذهبی تر است را انتخاب کنیم و در آنی تصمیم بگیریم عاشقش شویم!؟ نه! حرف از سر و سامان گرفتن نیست ! - که قرارمان از اول هم بر بی سر و سامانی بوده - ، حرف تولید نسل نیست ، حرف از کامل شدن نیمی از دین هم نیست ! حرف از وصل است ! حرف از سنت خدا و رسولش است ! فرمود : "همه چیز را جفت آفریدیم.. " ! یعنی هرکسی و هرچیزی نیمه ای دارد ! یعنی یک تکه ات ، یک نیمه ات مانده معلق میان آسمان و زمین !

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی