نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

عزیز ِ دل ! برای این‌که این دَنگ‌دنگ‌های ممتد ِ توی سرت را تمام کنی باید اول خودت را از شرِّ برچسب‌ها برَهانی ! یک جاهایی از زندگی می شود که آدم برای آب خوردنش هم باید از برچسب هایش اجازه بگیرد . یکی‌شان نشسته روی سرت و گوش هایت را تکان می دهد ، چندتایشان روی کولَت نشسته اند و کمرت را خم می کنند و قاه قاه به‌ت می خندند . یکی دستت را کرده توی دهانش و گاز می گیرد ! چندتا چسبیده اند به پاهایت و راه رفتن را برایت دشوار می کنند .. برچسب ها موجودات شوخ طبعی هستند ! و هرکدام‌شان یک قالب  مخصوص به خود دارند که به وسیله ی آن به نگاهت شکل می دهند . گاهی این برچسب ها ناخواسته به تو می چسبد ، یعنی یک روز به خاطر یک رفتار کوچک ِ شبیه ِ فلان برچسب ، آدم ها تو را "برچسب + ی " صدا می زنند و تو از آن به بعد خیال می کنی برچسبی شده ای ! گاهی خودَت دوست داری یکی از آن رنگی‌رنگی قشنگ‌هاش را برداری به خودت بچسبانی و از قِبَل وصله شدن به تن ِ گروهی یا جریانی سرَت را بالا بگیری و با گردن ِ افراشته از بالا - خیلی بالا - آدم های حالا کوچک شده را دید بزنی . گاهی تو اصلا به برچسبت فکر نمی کنی ؛ یعنی وقتی روبان ِ دنیا را با قیچی ِ گل‌کاری شده چیدی و دنیا را مفتخر به حضورت کردی ، طوری تو را توی شیشه مربّا تربیت کرده‌اند که به خیالت این خودت هستی ! خود ِ خودت ! حرف فقط از شهر و دیار ما و زمان من و تو نیست . تو هرجای این دنیای هزار رنگ که بروی هزاران هزار از این برچسب ها ریخته که آماده‌اند توی پیچ‌های مغزت قایم‌باشک بازی کنند . این برچسب‌ها گاهی می تواند یک تیم ِ فوتبال باشد که تو به‌خاطرش بارها دعوا کرده‌ای . می تواند یک شیوه از پوشش باشد که مثلا بیاید یک خط سیاه پارچه‌ای بین تو و آدم‌های دیگر بکشد و برایت قواعد خاصی وضع کند . می تواند تو را این‌وری یا آن‌وری بنامد و کلّ شهرت را به دو قسمت تقسیم کند و باعث بشود تو سال‌ها چشم دیدن کسانی که می‌توانستید دوست‌های خوبی بشوید و با هم به نتیجه‌های خوبی برسید را نداشته باشی !  برچسب ها همین قدر بی رحمانه و آرام ، دسته دسته به سر و روی ما می چسند و ما همه را می پذیریم .. عزیز ِ جان ! حق نبوده و نیست که ما به خاطر دوست داشتن یا پذیرفتن بخشی از یک مکتب - این‌وری یا آن‌وری بودنش فرقی ندارد -  ، خودمان را وصله ی ناجورِ آن کنیم . این‌ها را برایت نوشتم که بیش از این معطّل ِ عقاید ِ رنگ‌ووارنگ ِ آدم‌ها نمانی ! که برخیزی . یاعلیٖ بگویی و در آب ِ بی‌پروایی و جسارت به غسل ِ توبه ای خودت را از بند ِ برچسب‌ها برهانی ! برایت نوشتم که آدم‌ها را درک کنی . که هرگز به‌خاطر اعتقادی که خودت کسب نکرده ای و به واسطه ی کشور و خانواده ات به آن معتقد شده‌ای به احدی فخر نفروشی . که هیچ‌کس را از بالا نگاه نکنی . گفتم که خط‌کشی نکنی ! این‌ها را برایت نوشتم که خودت فکر کنی . که همان‌قدری که آدم‌ها و عقایدشان را درک می‌کنی ، در مقابل ِ هیچ تفکر ِ متعصبانه ای کوتاه نیایی . اگر جایی را کج دیدی ، چشم‌هایت را به خیال این‌که اگر فهمیدنی بود پیش از من فهمیده بودند ، نبندی . از تغییر نترسی ! از فریاد نترسی ! از این‌که لختی ِ پادشاه را فریاد بزنی نترسی ! نترسی جان ِ دل ! نترسی ! از این‌که خودت باشی نترسی . برایت نوشتم که " آزاده " باشی . بی‌کم‌وکاست ! آزاده ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی