نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

از همان اول هم زمستان فصلِ تو نبود ، تو هیچ وقت با بی برگ و باری نسبتی نداشتی .. با خوابِ زمستانی هم.. تو مردِ قدم زدن های نیمه شبی بودی ؛ سوز و سرمای زمستان کلافه ات می کرد .. زمستان ، فصلِ عاشق شدنِ تو نبود .. تو باید #بهار عاشق می شدی .. وقتی عطرِ #بهارنارنج کوچه های شیراز را مست می کرد باید عاشق می شدی ، تو مردِ قدم زدن در نیمه شبِ خیابان های غرقِ عطرِ شب بو بودی .. بهار ؛ فصلِ تو بود .. فصلِ عاشقیِ من هم .. گمانم اواخر فروردین بود که باد بهاری پیچیده بود بینِ موهات و عطرِ عجیب ات را به مشامم رساند ، پشتِ سرم را نگاه کردم و چشم های محجوبت را دیدم و ناگهان نیمِ وجودم بخار شد و آمد از قفسه ی سینه ات رد شد و هی لای موهات جولان می داد.. آن شب خون در رگ هایم آرام نمی گرفت.. شاید تو هم بیقرار بودی ، شاید تو هم شب تا صبحِ بیست و چندمِ فروردین خواب به چشمانت نیامد و نفهمیدی چرا..... . بهار ؛ فصلِ تو بود.. تو باید صبر می کردی بهار شود ، صبر می کردی یخِ وجودت آب شود ، صبر می کردی شکوفه ها استخوان بترکانند ... . من می فهمم..کارد به تنِ شاخه های خشکت کردند .. من درد کشیدنت را درد کشیدم.. خواستند به زور عاشقت کنند .. تازه زمستان شده بود..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی