نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

نارکیژ

!... ای جامه‌ات لبم که انار است

رفتنت را عین خیالم هم نیست.. هرروز صبح بیدار می شوم ، نماز می خوانم ، دوش می گیرم و حاضر می شوم برای سر کار رفتن.. تا حوالیِ ساعت ۵ ِ عصر تقریبا همه چیز خیلی خوب پیش می رود ؛ اما یک نفر نیست بیاید غروب ها را ، عصرِ جمعه ها را ، باران را ، تنهایی به خانه برگشتن را ، دو بار کارت اتوبوس زدن را ، آشِ دو نفره را ، برگ های پاییزیِ لعنتی که نمی فهمند زمستان است را ، آهنگ های محسنِ چاوشی را ، دکلمه های علیرضا آذر را ، تومور۲ را ، لاک های رنگی رنگی را ، شال گردن ها را ، پیراهن های مردانه را ، چشم های قهوه قاجاری را ، موهای لَختِ مردانه را ، خیابانِ سینماسعدی را ، شیراز را .. همه را ببرد و یک جای دوری چال کند ؛ انقدر که بویش هم این طرف ها نیاید..

نظرات  (۱)

۱۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۶ رضا پیران
چقدر خوب می نویسید. من اینجا رو چرا تازه پیدا کرده م؟ چرا ندیده بودم؟ نخونده بودم؟
پاسخ:
لطف دارید :) خیلی خوش اومدید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی